بابایی دوستت دارم میدونم زنده ای
دل نوشته های یه فرزند شهید
سلام دلم بد جور گرفته امروز تازه اومدم اهواز خيلي داغونم.شيطونه ميگه قيد درسو بزنم برگردما.ولي نميشه كه سال اخره بايد تموم بشه بد جوري وا بسته بابام شدم اين چند روز كه ولايت خودمون بودم هر روز حداقل يك ساعت ميرفتم بهشت زهرا و با بابام دردو دل ميكردم خيلي زووود دلم براش تنگ ميشه خيلي خيلي زوود .اين يه عيب تو وجود هر ادمي من نميخوام اين جوري باشم ولي چيكار كنم؟تاتر رو تو اين چند روز بهانه ميكردم و سير دلم گريه ميكردم خيلي حال ميداد.از پنجشنبه هر روز اجراي تاتر داشتيم نمايشنامش مربوط به عيد غدير بود .من بايد گريه ميكردم ميخواستن از اشك مصنوعي استفاده كنن كه وقتي اشك هاي منو ديدن تو كفش موند.ولي من فقط و فقط به حال خودم گريه ميكردم دلم خيلي گرفته خيلي دوست دارم با يكي كه حرفامو بفهمه كلي بحرفم ولي كيه اون شخص كه ميتونه حرف منو بفهمه ها كيه ؟؟وقتي ادمو شوهرش درك نكنه از بقيه چه انتظاري هست. سلام عيدتون مبارك. من مامانمو ميخوام امروز عيده ولي من پيش خانوادم نيستم من مااااااااااااااامااااااااااااااانمو ميخوااااااااااام.دلم هواي ولايت خودمون رو كرده مامانم ميگفت داره برف مياد اما اينجا هنوز هوا گرمه ولي دل من گرم نيست ميخوام برم سرماي شهر خودمون رو احساس كنم و در كنار خاك بابام دلمو گرمكنم.دلم هواي بابام رو كرده دلم براش تنگ شده اگه خدا بخواد سال ديگه تو اين روز عزيز پيش مامانم و به قول نيلوفر منزل هستم مادر شوهرم مكه هست الان خوشا به سعادش.ما كه از اين شانسا نداريم ديشب راديو گوش ميكردم يكي زنگ زد گفت اغنيا مكه روند و فقرا سوي تو ايند اي به قربان تو شاها كه تو حج فقرايي.راست ميگه ما خدا رو شكر ميكنيم كه حد اقل سالي يه بار رو مشهد ميريم.ما الان ميخوايم با رفقاي بيچاره عين خودم كه توي ولايت خودشون نيستن ميخوايم بريم بيرون .راستي بيمه ماشين 2 روزه تموم شده دعا كنيد اتفاقي نيفته پليسم نگيرتمون.التماس دعا.عيدتون مجددا مبارك. @@ اين بعبعي فداي شما عيد سعيد قربان مبارك باد.ببخشید بعبعییم یه کم زشت شد. سلام نميدونم چند وقته اپ نكردم امروز تازه از اهواز برگشتم.به قدري خسته هستم كه نگو مردم تو اين جاده ي پر پيچ وخم.با اين كه خسته هستم اومدم كه يه درس بهتون بدم.ديروز كه دانشگاه بودم يكي از دوستام به نام مهناز كه استعداد خاصي تو نويسندگي داره يكي از رمان هاي جديدشو اورد كه من بخونم نظر بدم حالا چرا من نظر بدم چون راجع به يه فرزند شهيد بود با ذوق و شوق نشستم به خوندن داستان از زبان مادر بزرگ پرهام(فرزند شهيد) شروع ميشد اينا يه خانواده بودن كه چنان معتقد نبودن به جبهه و جنگ ولي باباي پرهام سال 62 با حرف يكي از دوستاش علاقه مند به جبهه ميشه و ميره مامان پرهام كه اسمش مريم بوده بعد از مرگ شوهرش پرهام رو ول ميكنه و ميره كانادا حالا طي اتفاقاتي كه ميفته پرهام يه ادم بد از آب در مياد دنبال دختر بازي.اعتياد.پارتي هاي شبانه و از اين جور كارا...خلاصه چنان چهره ي بدي از اين فرزند شهيد ساخته بود كه شيطون بايد پيش پرهام لنگ مينداخت.مهناز يه حالت خاصي داره دوست داره لج همه رو در بياره منتظر بود من هر چي از دهنم مياد بيرون بش بگم ولي من هيچي نگفتم فقط يه جمله. گفتم : وقتي ميخواي بنويسي فرض كن الان ميخواي نوشته ات رو بدي امام زمان بخونه يه چيزي بنويس كه پيشش شرمنده نشي.شما هم همين رو بذارين پايه ي نوشته هاتون. راستي ميلاد امام رضا پيشا پيش مبارك سلام خوبين خوش ميگذره بدون ما باور كنين وقت اپ نداشتم .يه شعر از سهراب براتون ميذارم حال كنين.تفكر و تامل فراموش نشه حوصله حرف زدن ندارم هنوز دپرس شهادت مهدي هستم.اسمش رو تو گوگل سرچ كنين همه ي جزئيات رو متوجه ميشين. در بيداري لحظه ها بسم رب شهدا و صديقين.سلام امروز هفته ي شهيد مهدي صادقي يا همون سهراب صادقي بود من خودمو رسوندم اينجا. دير رسيدم حسينه اما رسيدم زماني كه ميخواستن برن گلزار شهدا چشمم به بنراي بزرگي كه عكس مهدي رو روش زده بودن افتاد نا خداگاه پاهام سست شد تا امروز باورم نشده بود اشك اومد تو چشمام گريه كردم وقتي چشمم افتاد به زهرا دختر عمه ام ديدم خيلي اروم يه گوشه وايساده و داره نگاه ميكنه به عكس عموش نرفتم پيشش اخه حال من خيلي بد بود و نميخواستم منو تو اين وضعيت ببينه اخه من بايد اونو دل داري ميدادم رفتم كنار ميثم پسر عمه ي 6 سالم نشستم اون به من ميگه خاله غروري كه تو وجود اونه بش اجازه نميده به كسي سلام كنه ولي تا منو ديد سلام كرد خودشو چسبوند بهم قلبش خيلي تند ميزد گفتم خوبي خاله گفت خاله عموم رو خاك ريختن رو سرش شاكي شدم كه چرا ميثم رو گذاشتن اون صحنه رو ببينه.ولي خودمو كنترل كردم گفتم كي گفته اونا لباساي عموت بوده عموت رفته كربلا چون بغض گلومو گرفته بود پاشدم كه ميثم اشكامو نبينه.همه داشتن سوار اتوبوس ميشدن رفتم زهرا و دختر عمه شو برداشتم زود تر رفتيم گلزار شهدا جفتشون اينقدر گريه كرده بودن كه ناه نداشتن راه برن در هر حال رفتيم تقريبا 10 دقيقه زود تر از همه رسيديم وقتي پياده شديم هممون زديم زير گريه زهرا 12 سالشه و مرضيه 15 و من 22 وقتي سنامونو ياداور شدم گفتم چه معني داره داري گريه ميكني بايد اونا رو دل داري بدي اينا رو كه گفتم اشكم خشك شد دستمو گذاشتم رو شونه ي جفتشون گفتم گريه نداره شهيدا كه زنده هستن بعدم مگه بده ادم شهيد بشه باباي منم شهيد شده ولي من هميشه اونو در كنارم احساس ميكنم. احساس كردم دارن رنج ميبرن از حرفام رفتم پيشه قبر بابام ديگه نتونستم خودمو جمع كنم گفتم بابا يكي ديگه هم اومد پيشتون يادت نره ازش پذيرايي كني اونم مثه همه ي شهدا پاك بود. تو همين حالو هوا بودم كه سايه يكي بالاي سرم افتاد برگشتم نگاه كردم عمه ام بو ميثم كنارش بود گفت عمه جون ميثم رو ببر يه جايي بيچاره گناه داره.گفتم پس زهرا و مرضيه رو هم ميبرم بچه هستن چقدر گريه كنن گفت باشه ببر مامان مرضيه هم ديدم لاغر شده بود گفتم تبريك ميگم شهادتو.هيچي نگفت گفتم كبري خانوم من مرضيه رو ميبرم يه هوايي بخوره.سكوت كرد نميدونم شايد اصلا حرفامو نشنيده باشه.بچه هارو بردم رفتيم ناهار خورديم بعدم رفتيم گيم نت خيلي به هم ريخته بودم ولي به رو خودم نيووردم گناه داشتن بهد يك هفته تازه يه لبخند كوچيك رو لباشون اومده بود الان پيشه منن خوابيدن خسته بودن .واقعا خدا صبر بده به همه ي داغ ديده ها مخصوصا كه جوون باشن .خدا از وهابي ها نگذره كه فرشته ها رو از پيشه ما ميبرن.الهي امين.ستاااااااااااره وخداوند چه عاشقانه سلامت را پاسخ گفت .اين چند روزه خيلي داغونم .ديروز خوابگاه دانشگاه بودم (اهواز)كه گوشيم زنگ خورد دختر داييم بود گفتم چه عجب يادي از ما كردي ديدم صداش ميلرزه گفتم نغمه چيه چرا صدات ميلرزه ديدم زد زيره گريه و گفت مهديييييي گفتم مهدي كيه فاميلشو كه گفت تمام بدنم شروع كرد به لرزيدن گفتم مهدي چي گفت شهيد شده گفتم چي ميگي ما رو سر كار گذاشتي مگه جنگه كه شهيد بشه گفت بعد خودم يادم افتاد توي وزارت اطلاعات بود گفتم كجا كي مطمئني نفسم بالا نميومد حالم خيلي بود نميتونستم حرف بزنم بغض گلومو گرفته بود مهدي برادر شوهر عمه ام بود كه نغمه بد جوري دوستش داشت كي بود كه دوستش نداشته باشه به قدري خوش اخلاق بود كه همه هلاكش بودن واااااااي هنوز باورم نميشه اون عشق شهادت بود و خدا هم ارزوشو براورده كرد وقتي نه جنگ بود نه چيزي چجوري مگه ميشه خدا شاهده شهادت سعادت ميخواد وگر نه يه ماموريت تقريبا ساده چجوري ميتونه شهيد بده .كردستان شهيد شده براي همين اشوباي اخير كردستان رفته بود ترور امام جمعه ي سنندج و... دوستشم چند وقت پيش تو نجف شهيد شده بود اسمش مسلم بود.خدا كنه باني بشن كه ما هم بهشتي بشيم الهي آمين نمیدونم چی بگم از یه طرف میخوام دل اونایی که اومدن گفتن بنویس رو نشکنم از یه طرف میگم مشکلات خودمو چیکار کنم وای خدا جون من چیکار کنم ؟؟فقط میمونه یه راه این که من یک ماه یه بار به روز کنم خوبه جان خودم اصلا وقت سر خاروندن ندارم اون اوایل تاسیس وبم روزی 5 تا مطلب میذاشتم ولی الان تمام حرفام رو تو 3- 4خط خلاصه میکنم به خاطر کم وقتی امروزم ماشین قراره ازاد بشه از شادی در ÷وست خود نیگنجم باید برم سراغ کاراش مثل همیشه میخوام بگم اوووووووووووممممممممممم خدایا شکرت اگه اون روز که ماشین خابوندن گواهینامه منو هم سوراخ میکرد میدونی چی میشد امروز باید میرفتم امتحان رانندگی .مامان بزرگمم حالش خدا رو شکر بهتره از دعا های شما.زندگی ما سراپا جای شکر کردن داره این ماییم که قدر هیچ کدوم رو نمیدونیم این جمله رو هیچ وقت فراموش نکنید که در تمتم لحظه ها زندگیتون بگین خدایا شکرت بابت همه ی چیزایی که بهم دادی و ندادی کار خدا بی حکمت نیست که هر چی رو که خواستی بهت نداده هر چی لازم بوده بت داده....ستاااااااااااااره
بگذريم جمعه رفتم خونه مامان بزرگم مامان- بابام بيچاره هواي بابام رو كرده بود داشت حرف ميزد كه يهو بغضش تركيد الهي بميرم براش كلي برام حرف زد ميگفت:اون روز كه خبر اوردن بابات ...:يه روز بعد از ظهر زنگ خونه رو زدن دو تا ادم از بنياد شهيد بودن ميگفت تا بابابزرگ در رو روشون باز كرد و من ارم ماشين بنياد شهيد رو از دور ديدم اومدم دم در بابا بزرگم اولين كسي بوده كه خبر شهادت پسرشو ميفهمه ميگفت بابابزرگم بعد از اين كه خبر رو شنيده بود با صبر گفته بوده اين يه امانت بود كه خدا به ما داده بود و حالا از ما گرفته اونو.نفر دوم كه قضيه شهادت بابامو فهميده مامان بزرگم بوده كه يهو بيهوش شده.بعديشم مامان بيچاره ي من تازه عروس قصه ي زندگي منم كه تا سال اول ابتدايي هميشه منتظر برگشتنش بودم.بسه ديگه بيشتر از اين اعصابتون رو به هم نميريزم اخه اشكهاي خودمم داره جاري ميشه.والسلام.التماس دعا .كه هر چه زود تر اين حس نكبت بار از وجود من خارج بشه![]()
![]()
@@@@
@@@@@ 0 0 @
@@@@@@ # @
@@@@@@@@
@@@@@
}{ }{![]()
![]()
پيكرم كنار نهر خروشان لغزيد.
مرغي روشن فرود امد
و لبخند گيج مرا برچيد و پريد
ابري پيدا شد
و بخار شرشكم را در شتاب
شفافش نوشيد.
نسيمي برهنه و بي پايان
سر كرد
و خطوط چهره ام را اشفت
و گذشت.
درختي تابان
پيكرم را در ريشه ي سياهش
بلعيد.
طوفاني سر رسيد
و جا پايم را ربود.
نگاهي به روي نهر خروشان
خم شد:
تصويري شكست.
امروز دارم برميگردم دانشگاه (اهواز)شايد مدتي اپ نكنم يا زحمت اپ رو بندازم به عهده ي زهرا دوستم 15 سالشه خيلي توپه.راستي يكي پرسيده بود اسم واقعيت چيه من جواب ميدم راحتم با همون ستاره.![]()
![]()
![]()
| Design By : Night Skin |




